|
|
|
|||
|
دشمنان شیطان
شيطان در برابر دوستان فداكار و دل سوزش ، دشمنان خطرناكي هم دارد كه شب و روز از دست آنها مي نالد و در شكنجه است و آنان را اين طور معرف مي نمايد: هنگامي كه پیامبر صلي الله عليه و آله و سلم با شيطان ملاقات كرد. از او پرسيد: دشمنان تو از امت من چند طايفه هستند. گفت : 22 طايفه ، و من از ايشان در رنج به سر مي برم و دلم از دست آنها پر از خون است 21. پادشاه عادلي كه از روي عدالت با مردم رفتار كند و مردم در سايه عدل او در آسايش باشند. 22. روزه داراني كه مقداري از مال خود را به درماندگان مي بخشند، مانند اين است كه مرا پاره پاره كرده و در آتش انداخته باشند. -------------------------- سپس عرض كرد: يا رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم عده اي هستند كه مراقب كردار من اند، اگر يك نفر را از جاده حق دور كنم و منحرف سازم ، ايشان مي آيند و او را راهنمايي مي كنند و به حق بر مي گردانند. بلي ، اينان كه ذكر شد كه از دشمنان شيطان اند، آن ملعون از آنان در هراس است . (ما هم آرزو مي كنيم جزو يكي از دشمنان شيطان به حساب آييم و يا دست كم ، در جمع دوستان او نباشيم). کتاب شيطان در کمين گاه/نعمت الله صالحي حاجي آبادي
جهت سلامتی دشمنان شیطان صلوات
|
||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 17:13 توسط عاطفه
|
|
||||
|
|
|
|
|
سلام واقعا معذرت می خوام این ادر س وبلاگ جدیدم تازه هر چه قد دوست دارید می تونید عکس دانلود کنید عزیزم سارا اون مو قع وقت نمی کنید نظر بزارید
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 8:16 توسط عاطفه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خیلی از شما نارحت حستم چون چند روزه نظر ندادید |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 16:2 توسط عاطفه
|
|
||
|
|
|
|
|
اینو واسه دو تا دادا شام و خواهرم نوشتم قسمت نميشه انگار دست تورو بگيرم براي اخرين بار براي تو بميرم گريه نكن كه اشكات براي من يه درد تحمل غم تو منو ديوونه كرده هيچ كي مثمن تورودوست نداره اينو از تو چشام ميتوني بخوني توبودي جونمو عمرمو كسيكه مي خواستمو قسم راستمو كه ميخاي بدوني واسيه عشق تو همه چي دادمو بجز غرورمو كه اونم رف ته به باد بودو نبودمو واسه تو دادمو تو ميگي منو نمي خواي هيشكي مثل من تورو دوست نداره اينو از تو چشام مي توني بخوني تو بودي جونمو عمرمو كسيكه مي خواستمو قسم راستمو كه مي خواي بدوني قسمت نمي شه انگار دست تورو بگيرم براي آخرين بار براي تو بميرم گريه نكن كه اشكات براي من يه دردتحمل غم تو منو منوديونه كرده هيچ كي مثل من تورو دوست نداره اينو از تو چشام ميتوني بخوني تو بودي عمرمو كسيكه مي خواستمو قسم راستمو كه مي خواي بدوني واسه ي عشقتو همچي دادمو بجز غرورمو كه اونم رفته به باد خواننده مر ضيه بهرامي وعسكري |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 15:46 توسط عاطفه
|
|
||
|
|
|
|
|
خوب در این قسمت اول یک شعر دارم که براتون می خوام بنویسم
خروس پراش مثل خرمن گل صداش بلند تر از دهل ماباصداش بيدار ميشيم مشغول درس وكارميشيم
واژه :(( دهل – وسيله اي مانند طبل .))
سگ من سگ با وفايم نگهبان شمايم توكوه ودشت و صحرا كشيك ميدم همه جا بادزد من ميجنگم رارو به او ميبندم كم خواب وتيز هوشم آماده وبگو شم من سگ پاسبانم باهوش ومهربانم كبوتر قشنگم ملوس و شوخ و شنگم وقتي كه پرميكشه بهر جا سر ميكشه سرعت او زياده مثل فشنگ و باده تو آُسمون كه ميره خيلي دلم ميگيره مي ترسم بر نگرده نياد به روي نرده كسي اونو بگيره تير بخوره بميره وقتي كه تخم ميزاره تا جوجه اي درآره وقتي كه جوجه داره از خوابيدن بيزاره درراه آب و دانه است يا فكر آشيانه است يا دون به جوجه دادن تعليم پر گشادن باشي تو زنده دائم خوشحال و شاد و سالم
گربه اسم يك گربه من ملوس خوش گلو نازبه انند عروس دومين گربه كه باشد ناي دئم هست بفكر بازي سومي راكه بود ميشي نام ميدود كوي به كوي بام بام به بام چهرمين گربهي من است ملوس ازهمه ريزه تروباهوش است مرغ يه مرغ دارم ملوس تاجش مثل خروسه پراش چه رنگا رنگ دمش چقدر قشنگه اين مرغ تخم گذار هروز يه تخم مذاره باقد داي بسيار من راكند خبر دار كه تخم من درشته باندازه يه مشته منم براش توايوون دون مي پا شم فراوون من جوجه اي كوچيكم ناز وقشنگ و شيكم پرهاي من ظريفه گوشت تنم لطيفه وقتي كه نطفه بودم تو تخم خفته بودم ديدم كه جام جام تنگه ديواره اش ز سنگه با زور مثل رستم ديواره را شكستم از آن قفس پريدم دنياي تازه ديدم حالا منم برابر با جوجه هاي ديگر با اين نوك قشنگم با دوشمنام ميجنگم واژه : (( نطفه- درتخم مرغ به جوجه تبديل می شود . )) موش من موش دم درازم با دندون گرازم بهر چي نيش ميزنم يه تيكه شو ميكنم پاشنه رو ور ميكشم بهر جا سر ميكشم پسته ي شو ر و فندق شيريني جات و باسلوق آجيل و مغز گردو يا شكلات و آلو تخمه ي بو نداده يا هر غذاي ساده هر چي كه خوردني بود قشنگ و ماندني بود سراغشو ميگيرم ميدزدم و در ميرم لانه ي من تو غاره يا سوراخ ديواره گربه ي خرس گنده هست به كميسن بنده الهي او بميره نتونه منو بگيره
واژه: (( باسلق –
اردك اردكاي ناز نازي تو بركه ميكنن بازي همگي شنا گرند توي بركه مي پرند توي آب فرو ميرن كه بچه ماهي بگيرن لجنوهم ميزنند كرماشو ور مي چينند كف پاشون پارويي رنگ پراشون جادوئي مث مرغ تخم ميزارن جوجه ازش در ميا رن
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 13:17 توسط عاطفه
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا ي بخشنده ي مهربان خالق هفت آسمان سلام ببخشید من دیر اومدم باید زود به زود بنوشتم امید وارم ناراحت نباشید ولی امروز کلی حرف دارم ومیخوام براتون یه د استان بگم : اين دشمنان خدا و خلق خدا حتي آب را بر روي امام و همراهانش بستند و درگرماي بي امان آنجا در كنار شط فرات آنها را تشنه نگه داشتند به صورتي كه طفل شيرخواره ي امام حسين از تشنگي گريه ميكرد و حتي به خاطر نرسيدن آب به مادرش ديگر مادرش شيري نداشت كه به او بدهد و بچه از تشنگي و گرسنگي له له ميزد . امام به همسرش رباب گفت:(( علي اصغر را به من بده تا برايش طلب آب كنم . او ديگر طاقت ندارد .)) رباب گفت:(( حسين جان مي ترسم به فرزندم رحم نكنند و او را بكشند .)) امام گفت : (( نترس عزيزم . من ديگر طاقت ندارم تشنگي او را ببينم و او را نشان ميدهم شايد مهر كودكي او بتواند در دل بي رحم اينها اثر كند و كودكم را سيراب كنند .)) و رباب طفل شير خوار خود را به امام داد و گفت خدايا راضي هستم به رضاي تو .وقتي امام علي اصغر را بر دستان خود گرفت و از آنها طلب آب كرد آن دشمنان سنگ دل به جاي آب تيري به گلوي كوچكش زدند و او را شهيد كردند و او اولين شهيد خردسال اسلام شد كه با خون پاكش درخت نونهال اسلام را آبياري كرد و هر چند خودش سيراب نشد ولي او ريشه هاي درخت اسلام را با خون خود آبياري كرد و خون او شاهد روزگار و ستمگريهاي دوران شد و من امروز بعد از 1400 سال اين داستان را مشنوم وبه شما دوستان خوبم هديه مي دهم تابدانيد اسلام ماراچه كساني تا حالا زنده نگه داشته اند تا به گوش من وشما برسد و ما نيز بايد به خون اين پاكترين موجود خدا قسم ياد كنيم كه هرجا صداي مظلومي را شنيديم به ياد حسين و علي كوچك او و همه ي عزيزاني كه در راه دين خدا تا امروز كوشش كرده اند برسيم و خودمان هم سعي كنيم با گناه به خون آنها خيانت نكنيم. ( با ياد حسين
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 12:22 توسط عاطفه
|
|
||
|
|
|
|
|
من تشكر مي كنم كه براي من نظر داديد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 15:59 توسط عاطفه
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست دارم براتون يك داستان بگم
يكي بود يكي نبود غيراز خدا هيچ كس نبود در يك ده كوچك يك چوپان زندگي مي كردكه مردم دوستش داش تند او هميشه نماز مي خواندچون مي فهميد كه اگرنمازنخواند شيطان كنارش مياد اسم اين پسرما قلي چوپان بود او 14سالش بود يكروز حواسش نبود نمازش را نخواند .خلاصه قلي شيطان اومد كناراش و در گوشش ضمضمه كرد كه اهاي بچه مگر توحوصله ات سر نرفته ) قلي گفت ( اره؟براي چه )(من يك راه هل دارم ) قلي چوپان گفت( چه راه هلي )شيطان گفت تو مي توني بگي واي كمك گرگا حمله كردند كمك كمك تاقلي اين حرف را زد مردم باچماق وچوب حمله كردند بعد قلي گفت شوخي كردم بعد انقدر خنديدكه از حال رفت فردا دوباره نماز نخواندوشيطان امد كنارش ودوباره ضمضمه كرد(اهاي بچه مگر وصلهات ......وهمين تور ادامه داد فرداي آن روز كه خوابيده بود ديدكه گرگا حمله كردند از سر جا بلندشد وگفت كمك گرگا حمله كردند آنقدردادو بي داد كرد كه گلويش درد گرفت بعد همهي گوسفند وووووكشته شدند بعدبه مردم گفتند پس گوسفند هاي ما كجاست .قلي چوپان گفت (من به شما گفتم كه گرگا حمله كردند ).مردم ده گفتند (اما ما فكر كرديم كه تو داري شوخي ميكني تخسير خودت است ازبس دروغ دادي ماهم گفتيم براي يكبارم كه شده حرف تورا گوش ند هيم )و قلي چوپان گفت( من از اين به بعد قول ميدهم ديگردروغ ندم .)مردم گفتند قول واقعي قلي گفت بله مردم هم حرف قلي رو گوش كردند و قلي براي هميشه نمازش را خواند تا ديگر شيطان دروغش ند هد اين گل را من به شما تقديم مي كنم
اوه بخشید
شیطان که رانده گشت بجز یک خطا نکرد خود را به سجده ی آدم رضا نکرد شیطان هزار بار بر ترز بی نماز که او سجده بر آدم واین بر خدا نکرد
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 1:38 توسط عاطفه
|
|
||